تبليغاتX
www.ghatrepak.blogfa.com

از شیرین عبادی تا زهرا رهنورد ؛


انتخابی فرمایشی یا سفارشی


مجله آمریکایی فارن پالسی درحالی نام 100 متفکر برتر جهانی را اعلام کرد که نام زهرا رهنورد در رده سوم پس از برنانکی و اوباما و بالاتر از اشخاصی چون دیک چنی و کسینجر قرار گرفته است .

 

مجله آمریکایی فارن پالسی وابسته به موسسه ی واشنگتن پست به سردبیری  ساموئل هانتینگتون (نظریه پرداز برخورد تمدن ها، کشمکش جهان غرب با جهان اسلام) در شماره اخیر خود نام صد متفکر برتر جهانی سال 2009 را منتشر کرد .

در این بین نام زهرا رهنورد (همسر کاندیدای ناکام ریاست جمهوری کشورمان) به عنوان سومین نفر بالاتر از افرادی چون بیل کلینتون(رتبه ششم)، دیوید پترائوس فرمانده نیروهای آمریکایی در افغانستان (رتبه هشتم)، دیک چنی معاون جنگ طلب بوش (رتبه سیزدهم)، جورج سورس و حتی هنری کسینجر قرار گرفته است .

مجله مذکور رهنورد را مغز متفکر انقلاب سبز در ایران نامیده است و حضور وی در عرصه رقابت های انتخاباتی ایران و حمایت و پشتیبانی از میرحسین موسوی و سازماندهی طرفداران همسرش از طریق راهپیمایی، فیس بوک، پیام های متنی و ... را از دلایل این انتخاب عنوان نموده است .

در چند روز اخیر اظهار نظرهای فراوان و متفاوتی در خصوص این انتخاب در سایت ها و وبلاگ ها و روزنامه ها صورت گرفته است؛ در این بین خبرگزاری زنان نقدی بر این انتخابات را لازم می داند که می خوانید :

بدون تردید اهدای هرگونه جایزه و کسب رتبه در غرب به فعالان سیاسی کشورهای جهان سوم به خصوص زنان که همواره در کانون توجه آنان قرار دارند در جهت منافع غرب و کشورهای غربی است.تا جائیکه دست دولتهای دست نشانده خود را برای هر نوع جنایتی باز می گذارند و دولتهای مخالف را با برچسب هایی چون خشونت طلب و دفاع از تروریزم از هرگونه حقی محروم می سازند .

اینکه در خوشبینانه ترین حالت، این انتخابرا  از سر انصاف بدانیم باید متذکر شویم زهرا رهنورد به عنوان یک پژوهشگر و روشنفکر قرآنی و نویسنده کتاب هایی درزمینه حجاب مورد احترام بوده و هست  اما چرا در انتخاب ایشان به عنوان سومین متفکر برتر جهان اشاره ای به اینگونه فعالیت های وی نشده و آیا اساسا تفکر و پژوه ش در زمینه علوم قرآنی برای فارن پالسی و غربی ها ارزشی  دارد یا نه !


نکته قابل توجه دیگر اینکه آنها دلیل این انتخاب را سازماندهی تظاهرات طرفداران همسرش می دانند؛ درحالیکه این مطلب هم  کاملا کذب است!چراکه نقش فائزه هاشمی در جریان رقابت های انتخابات و پس از آن همواره  از او پر رنگ تر و موثرتر بود .

پس دلیل واقعی این انتخاب و قرار گرفتن نام وی بالاتر از افرادی که اکثرا یا صهیونیست هستند و یا مورد توجه آنها چیست؟

زمانی که در سال 2003 شیرین عبادی برنده جایزه به اصطلاح صلح نوبل شد و نامش در رده بندی های جهانی در جایگاه دهم و بالاتر از افرادی چون نوام چامسکی قرار گرفت؛ شاید هرگز گمان نمی برد با اجابت به دعوت زهرا رهنورد برای سخنرانی در دانشگاه الزهرا این شانس را برای وی نیز فراهم سازد و یا شاید آغاز این پروژه از همان روز کلید خورد .

 

وقتی این نکته ها را کنار هم قرار می دهیم و نگاه عمیقی به حوادث و جریان های پس از انتخابات می اندازیم، فقط به یک نتیجه می رسیم و آن است که نکند تاریخ مصرف شیرین عبادی تمام شده و در این زمان شیرین عبادی چادر داری  برای حل مشکلات مناسب تر و بهتر است .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 13:44 توسط قطره پاك |

 

شنبه:  
زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالیرا خواهیم
گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست وحسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی رادر رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام .

وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذنوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند .

چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است.برای شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تامحیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم .

یکشنبه :

 باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکرشدم که هرروز جشن نمیگیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که بایدظرفها را بشوید منم نه او! صبح متوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چون هربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریم که ظرف کمتری بشویم .

دوشنبه:

انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینی کرده بودم وقت میگیرد. راه
دیگری باید پیدا کنم. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرف میکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمی کنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخ غذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن میکنیم .

اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هرروز تختخواب رامرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن میخوابیم .

 سه شنبه :

دیگر آب پرتقال نمیگیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را
کثیف و نامرتب میکند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!

کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم بدون اینکه لحاف را بهم بزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلت هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهدشد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم .

کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز راکثیف کنیم و بعد آن را بشوییم .

کشف سوم:  فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.

چهارشنبه:

دیگر آب میوه نمیخوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است

کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرونمی زند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهدشد .

پنجشنبه:

اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فرداصبح باز باید آن را بپوشم؟ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمی استراحت کنم. از پتو هم دیگراستفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند .

پسرم همه جا راکثیف کرده . کلی دعوایش کردم .. آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جاروبزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند.

امروز دیگر باید ریشم را بتراشم ... اما اصلا دلم نمیخواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه بایدمیز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام میکند.

برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جورکردن و میز چیدن هم نمیخواهد.

امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه هارا شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم.

توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم.

یک کشف جدیددیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چون در یخچال را که نمیشود مدت زیادی باز گذاشت.

جمعه:  

من و پسرم در تختمان مانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن اینهمه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آب انداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشم و موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم،خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم.. سرم گیج میرود و تار میبینم.

حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی راغذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب رادر یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکرکرده بود؟!!؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:34 توسط قطره پاك |

چند سالی هست که می خواهم داستانی در خصوص زنان بنویسم و جا بر پای بزرگان بگزارم و مثلا بگویم که من هم چیز یاد دارم بنویسم از وقتی کار برای زنان را آغاز کردم پنج سالی می گذرد و همیشه اخبار غمبار این زنان بیچاره بیشتر از شادیهایشان بود و من امروز 24 فروردین 88 تصمیم گرفتم داستان آن دختر 25 ساله را بنویسم که آمد سراغم و داستان زندگیش را برایم اینگونه گفت :

دخترک قد بلند ، سفید و به گمانم زیبا بود آخر زیبایی از دید آدمها متفاوت است چشمانش میشی و صورتی یکدست و بینی کشیده و کوچکی داشت شبیه دخترهای ایرانی نبود فرق داشت و در عمق نگاهش حرفها نهفته بود حرفها .

می گفت به اصرار خانواده بالاخره 23 سالم بود که ازدواج کردم آخر در خانواده ما خواهرانم همه 15 یا 16 بودند که ازدواج کردند و برادرانم 19 یا 20 در خاندان ما رسم بر این نبوده که کسی دیر ازدواج کند و من هم برای این دیر ازدواج کردنم کلی تهمت را باید تحمل می کردم تا بالاخره با پسری که هفت سال از خودم بزرگ تر بود ازدواج کردم و از همان آغاز متوجه شدم که او هم به اصرار خانواده اش ازدواج کرده و هیچ علاقه ای به من ندارد.

از همان لحظه صیغه عقد خواندن که حتی دستم را هم نگرفته بود فهمیدم که علاقه ای نیست اما فقط خودم را دلداری می دادم که هنوز اولش است هنوز تازه است به این زودی که عاشق و معشوق نمی شود .

آخر طفلک می گفت از وقتی که نوجوان شدم و در کلاسهای درس فهمیدم عشق و عاشقی چیست آرزو داشتم که اگر کسی دوستم دارد و منم او را دوست دارم ازدواج کنم و باز خودم را دلداری می دادم .

می گفت مثلا عقد کرده بودیم شب جمعه ها می آمد و به جای اینکه پیش من باشد با پدرم حرف می زد و پدرم هم فکر می کرد که چه داماد خوش زبانی دارد و من هم همیشه صورتم با سیلی سرخ بود که عجب شوهر خوش قد و قامت و دلبری دارم.

ادامه دارد ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:16 توسط قطره پاك |

سرود زن


می‌گویند مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم


حوایم نامیدند یعنی زندگی

تا در کنار آدم، یعنی انسان

همراه و هم‌صدا باشم
Join Gevo Group

می‌گویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان‌شان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگ‌ها پیچیدن

مرا پیچیدند در برگ‌ها

تا شاید راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند

Join Gevo Group

نسل انسان زاده منست

من، حوا

فریب خورده شیطان

و می‌گویند که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌ افکند


شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می‌دهند

اقرار می‌کنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف


جوشنده یک چشمه دارم

با گذشت قرن‌ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را

در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش

نامیدند

و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند

فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص‌العقل و نیمی‌ از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس

مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند

اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را

بر برگ برگ روزگار


هرگز

منکر نخواهند شد

من

مادر نسل انسانم

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم

من

درست همانند رنگین‌کمان

رنگ‌هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید

پس بیاموز تا سجده کنی

درست همانطور که فرشتگان در بهشت

بر من سجده کردند

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپت

بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو زاده شدم

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من!


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:6 توسط قطره پاك |

بی تو ....



چگونه سفره ی عیدت را چیده ای ؟

چند هفته قبل سبزه ات را کاشته ای ؟

ماهی تنگ بلورت چند تاست ؟

چه رنگیست ؟

قرمز است یا سفید ،

یا مثل  شب چشمانت سیاه ؟

دلت به کدام آئینه ی صادق خوش است ؟

من کجای سفره ات ،

نه  !...



جای خالی من ، کجای سفره ات ... کدام گوشه اش ،

با خیال بیگانه ای پر است ...؟


دلت کجاست ...؟


خیالت به کدام سو پر می کشد ... ؟


و دستانت در حسرت کدام آرزو ، لحظه ی تحویل سال ،

به سمت آبی آسمان گشوده اند ... ؟


راستی
سیب سرخ من !


می دانی
!


من ، هنوز همان جا که باید ، همان قرار همیشگی مان ،


لحظه ی بی تابی دست های
 
من و آغوش تو ،


پای همان
 درخت سیب ، منتظرت هستم ...


سفره ی عید را بی تو می خواهم چه

کار ... ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:40 توسط قطره پاك |

معصومه ابتكار :

بیل من کجاست

معصومه ابتكار در وبلاگ خود نوشت: بيل من مهمترين ابزار تبليغاتي در انتخابات بود، اگر آن را يافتيد اطلاع دهيد تا عده‌اي را از نگراني برهانيد .

معصومه ابتكار نويسنده وبلاگ "ابتكار سبز"، مطلبي را با عنوان "بيل گمشده" در يكي از پست‌هاي وبلاگ خود منتشر كرده است.

برپايه اين گزارش در بخشي از اين مطلب آمده است:

پس از اتمام برنامه "همايش ملي نفت، توسعه و دمكراسي" كه توسط بنياد باران برگزار شد، وقتي از ساختمان اجلاس خارج مي شدم طبق معمول خبرنگاران آمدند و موضوعات متعددي را مطرح كردند كه پاسخ گفتم. يكي از اين موضوعات در مورد انتخابات آينده بود.

نتيجه اين سوال و پاسخ هم خبري بود كه روي بعضي سايت ها به فاصله چند ساعت ديده شد.

اين موضوع مرا به ياد يكي از مهم ترين ابزارهاي ستاد انتخاباتي ام براي شوراي شهر تهران انداخت كه يك بيل بود.

از اين بيل براي كاشتن نهال در سطح شهر استفاده مي كردم و مدتي است كه آن را گم كرده ام. اگر بيل را يافتيد اطلاع دهيد تا عده اي را از نگراني برهانيد .

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:14 توسط قطره پاك |


به یاد طاهره صفارزاده ؛ شاعره روشنایی و قبله

رفتن به راه می پیوندد

ماندن به رکود

روحش شاد باد وقتی او را برای اولین بار در کرج دیدم بوی فرشته ها را می داد نه اینکه بگویم فرشته تا بحال دیده بودم اما این بار و برای نخستین بار فرشته دیدم فرشته ای به نام طاهره صفارزاده او بوی بهشت می داد روحش شاد برای همیشه دوستش دارم 50 روز از غروب زیبایش می گذرد فاتحه ای نثار روح بزرگش کنید .

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:49 توسط قطره پاك |

سلام

خوبید همتون ببخشید من خیلی دیر به شماها سر می زنم من تازه وبلاگ ساختم و راه و روش و مرامشو هنوز نمی دونم البته بگم ها خیلی سرم شلوغ بود مامانم رفتن مکه منم مسوولیت خونه رو دوشم بود از اینا بگزریم خیلی هم درگیر کارای خبر و خبرگزاری بودم .

خلاصه اومدم باز با کلی اتفاق و دلتنگی .........

حوصله گوش دادن دارین آره ؛

چند روز پیش ۲ تا فیلم دیدم به اسم های مالنا ساخته ایتالیا و ۴۵ که آمریکایی بود با موضوع زن از اون روز تا حالا نمی دونم چم شده دچار درگیری با خودم شدم در مورد حقوق زنان ، مظلومیتشون ، و خیلی چیزها البته نمی خوام بگید زنها مظلوم نیستن نه این نه یه مظلومیت خاص تو جوامع مختلف با تمام مسایل پیرامونشون پیشنهاد می کنم این فیلم ها رو ببینید .

حرف برای گفتن زیاد دارم اما باشه سری بعد راستی واسم دعام کنید  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:30 توسط قطره پاك |

سلام

چند وقته نه من به شما سر زدم و نه شما به من شاید این هم جزیی از رسم این روز گار بی محبت باشه

 راستش چند وقته خیلی دلگیر و خسته ام نمی دونم چرا اما روزهای تکراری آزارم می ده روزها و شرایط تکراری ...

یه خبر خوش امروز مشهد بعد از چند هفته یه بارون درست و حسابی داشت بارونی که همه رو شست اما نمی دونم منم شسته شدم یا نه ....

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم

کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود

نمی دونم چرا یاد شعر سهراب افتادم توی این بارون

کاش دانه های دل مردم ........

بگذریم شاید کمی متوجه شده باشید واسه چی دلم گرفته و یا خسته ام چند وقته هیچ امیدی به هیچی ندارم انگار خنثی شدم یه قطره خنثی میون این همه قطره

قطره های پاک

قطره های ناپاک

قطره های کثیف

قطره های زشت

و هزاران قطره دیگه ای که هر روز از کنار من و تو رد می شن

می دونی گاهی وقتها

فراموش می کنم تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

 

خدا کند برایم دعا کنید

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:20 توسط قطره پاك |

این مطلبم با بقیه فرق داره بخونید

انواع بله گفتن عروس ها :


عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
عروس لوس: بع..........له...

عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد آدم بشه)

عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)

عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم

عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... ( تو که ********* اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش کرديم)

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز)
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (
به خدا بد آموزی داره وگرنه می گذاشتم ... شرمنده !!!)

عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشونبهشون گفت همينه که هست ميخواي بخواه و نميخواي نخواه...

ولی خدایی یه کم واقعیت داره مگه نه ؟!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:57 توسط قطره پاك |